سفارش تبلیغ
صبا
   [ و در یکى از عیدها فرمود : ] این عید کسى است که خدا روزه‏اش را پذیرفته و نماز وى را سپاس گفته و هر روز که خدا را در آن نافرمانى نکنند روز عید است . [نهج البلاغه]
 

بسم الله

امام خوبی های حضرت روح الله : همه ما مأمور به ادای تکلیف و وظیفــه ایم نه مـأمور به نتیجــه.

و این جمله را بارها در گوشم نجوا کرده ام وقتی مردد بودم برای انتخابم.

این هفت عزیز که در صحنه رقابت مانده اند همه خوبند جز یک نفر که از مقاصد شومش باخبرم؛ برای احترام به این شخص و طرفدارانش از ذکر نامش میگذرم!

در نزاع بین عقل و عشق مانده ام؛

عقل میگوید کمی کوتاه بیایم از موضع انقلابی و کمی به صلح امام حسن (علیه السلام ) فکر کنم.

دل میگوید که به ندای امام و ره  برت گوش کن که میگوید : ما در زمان فتح خیبر و بدریم پس وقت کوتاه امدن نیست. رای من دکتر سعید جلیلی.

"و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود"

شاید بعدها خودم این تحلیلم را به چالش به کشانم ولی در حال حاضر ی یقین دارم که راهم درست است. حضرت حق مرا به خاطر علم کمم آنچنان بازخواست نخواهد کرد؛ آنچنان که بخاطر عمل نکردن به دانستهایم بازخواستم میکند.

الهی تو آگهی که رضایت تو بیش از هر چیزه دیگری برایم مهم است. یارب مددی!

در آخر بعد از امضاء حکم ریاست جمهور توسط امام و ره برم هرکس از این هفت نفر که باشند در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی اطاعت خواهیم کرد.به امید پیشرفت انقلاب اسلامی.

 

دکتر جلیلی و پدر شهید احمدی روشن



کلمات کلیدی :
  نوشته شده در  پنج شنبه 92 خرداد 23ساعت  8:35 صبح  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته

وقتی  بدانی با گروهی همراهی که شهید دارد ، انگار کارت را سخت تر میکند... ایضا مسئولیتت را …
قرارگاه محرومیت زدایی شهید شوشتری...
 

و بدانید ذهن اینجانبه هنوز درگیر یک کلام ساده است و آن کلمه ، کلمه ای نیست به جز " وانت " که اگر دقیق تر به آن نگرشی داشته باشیم میشود مقوله جذاب ِ " وانت سواری " !

 

در عمر شریفمان ، اولین بار بود این چنین با این مشقات و این تعداد کثیر وجای قلیل پشت وانت سوار شدیم ! یک حالی میگویم یک حالی میشنوید ... پشت وانت ننشستید ، آن هم در جاده های ناهموار کوهستانی و صعب العبور بلوچستان و راننده با اعصاب (!) تا بدانید چه واگویه میکنم !

هوا داغ ِ داغ ... آفتاب هم چسبیده بر فرق سر و تابناک بر سیاهی چادرها ....و حالا بادی با سرعت 73 کیلومتر بر ساعت در حال نوازش ...و ما هم باید با حرفه ای غیر قابل وصف همه چیز خود را جمع جور کنیم که نکند باد آن را ببرد ، که البته ناگفته نماند در همین وانت سواری ها چه تعداد کلاه و چه لوازمی را بر باد دادیم و خسارت زدیم بر اموال جهادی !

بلوچستان_  نوروز 1391 - وانت سواری

و دیدیم آری اینجا در این اردو ، کلا تنها وسیله ی نقلیه ای که برای جابه جایی یافت میشود همین وانت شریف و عزیز است ! بنابراین تمام این ده روز رفت و آمد ما خواهران محترمه (!) با همین وسیله نقلیه محبوب صورت گرفت .

و امان از آن شب هایی که تعداد وانت ها کم بود و تعداد ما کثیر ....آنچنان که ما دو سه نفری مجبور بودیم ایستاده بچسبیم به میله های وانت تا بقیه بتوانند جلوس داشته باشند ... خدا میداند که لحظاتی تند تند اشهدمان را غلط و غلوط زیر لب زمزمه میکردیم تا بلکه....

و همان لحظه های شیرینی که از پشت وانت بر فرق آسمان میخواندیم " کربلا کوفه نجف ، سامرا ، شابدُل عظیم بیا بالا ! "


و یا همان موعد هایی که پاهایمان زیر دست و پای رفقا از جهت کمبود جا ، بالواقع لواشک میشد و بی حس .... انچنان که بعد از توقف ، توانایی حرکت دادن برخی از اندام هایمان را برای لحظاتی از دست میدادیم ..
 

و هیچ لذتی بالا تر از این نبود که دم به دم غروب خورشید جلوی چشم هایمان رخ میداد ... سکوت میشد ... آسمان آتش میگرفت ..رنگ ها پاشیده میشد بر صحن آسمان .... خورشید گم میشد .... هوا سیاهی مطلق میشد ... میشستیم به شمارش ستاره ها ...سر به هوا میشدیم .... دلمان هوایی میشد ... نوحه می آمد وسط ! چشم هایمان بازی شان میگرفت ! و قشنگترین لحظات سفرت به وقوع می پیوست .... همان دمی که نجوایت با امام حی ات شکل میگرفت ....

همان دم که در آن تاریکی مطلق ، در آن سکوتی که فقط صدای باد بود که در گوش ها میچرخید ، فرشته دست هایش را میکشید بالا و از تحّ دلش با صدای بلندی که در آن صوت باد گم میشد ، چندین بار داد میزد : اللهم عجل لولیک الفرج .... و همه ما پشت وانتی ها هم ، آمین های کشدارمان را روانه آسمان میکردیم ... عشق ...عشق ... عشق میکردیم ... ....

" توفیق ِ شهادت تو به ما گرچه ندادی / عشق ِ شهدا بر دل آلوده نهادی / ما تحت ِ لوای نظر لطف ولایت / خیبرشکنانیم در اردوی جهادی...

ـ «دنیا خانه آرزوهایی است که زود نابود می‌شود و کوچ کردن از وطن حتمی است. دنیا شیرین و خوش منظر است که به سرعت به سوی خواهانش می‌رود و بیننده را می فریبد، سعی کنید با بهترین زاد و توشه از آن کوچ کنید و بیش از کفاف و نیاز خود از آن نخواهید و بیشتر از آنچه نیاز دارید طلب نکنید»

امیر المؤمنین - خطبه 45 نهج البلاغه



کلمات کلیدی :
  نوشته شده در  یکشنبه 91 اسفند 20ساعت  10:7 صبح  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته

تقدیم به سردار بی نشان و شهید کربلای اباعبدالله
فرمانده با صفا حبیب پاشایی
برگردد
وقت است حبیب؛ تورا به فاطمه (سلام الله) برگرد
دیوانه شدم تورا به کربلا برگرد
یاران همگی، یکی یکی رفتند
در دجله و اروند به آسمان ها رفتند
رفتند تورا به فاطمه (سلام الله) برگرد
برگرد تور را به کربلا برگردد
مهدی به میان آب دجله آفتاده
فاتح به اسارت عراق افتاده
افتاده حمید و مرتضی برگرد
برگرد تو را به کربلا برگرد
تاریخ نوشت شجاعت اصغر را
عالم بشنید نماز اورنگی را
در پیکر خسته علی تجلایی
جبریل شنید ندای کربلائی را
قت است حبیب تو را به کربلا برگرد
برگرد تورا به فاطمه(سلام الله) برگرد

 

سردار رشید سپاه اسلام پاسدار شهید حبیب پاشائی

مسئول محور عملیاتی لشگر 31 عاشورا

ولادت 1339 تبریز

شهادت 1361/7/19 عملیات مسلم بن عقیل سومار (مفقود الجسد)

گالاری تصاویر

   فتح المبین، طریق القدس، رمضان، مسلم بن عقیل و...!
    سردار شهید «حبیب پـاشایی» در رمضان 1381 هجری قمری متولد شد از کودکی باهوش و با ذکاوت بود. درهمه دوران تحصیل، شاگرد ممتاز بود. درس که تمام شد وارد سپاه شد.
    جنگ که شروع شد، با اولین نیروهای تبریزی، راهی سوسنگرد شد تا به یاری نیروهای دکتر چمران، حلقه محاصره دشمن را بشکنند.فتح المبین، طریق القدس، رمضان، همه تاریخی از رشادتهای او را در دل دارند. گاه فرمانده گروهان بود و گاه معاون گردان و درمسلم بن عقیل که مسئول محور هم بود ثابت کرد حبیب الله شده است!
    خاطره ای از همرزم شهید پاشائی:(1)
    حبیب عادت خنده داری داشت؛ به این صورت که هر کدام از بچه های رزمنده را که می دید می گفت: شبیه بابک ماست! و بابک کسی نبود جز شخصی خیالی که ساخته ذهن حبیب بود...
    قبل از عملیات رمضان مدتی بود که به مرخصی نرفته بودیم و دلمان هوای شهر کرده بود و بهانه مرخصی می گرفت! یکی از همان روزها در اهواز من، مجید (2) و حبیب با هم بودیم و فکری شده بودیم که یک جوری از آقا مهدی باکری فرمانده لشگر مرخصی بگیریم.
    آقای مهدی! حبیب مرخصی می خواد، بره بابک را ببینه!
    این را من گفتم و آقا مهدی بدون معطلی موافقت کرد وهر سه به اتفاق هم به زیارت حضرت امام (ره) رفتیم...
    حبیب پاشائی درعملیات مسلم بن عقیل شهید شد، من هم زخمی بودم و اتفاقاً به همراه آقا مهدی سوار تویوتا شده بودیم و راهی منطقه بودیم که آقا مهدی با ناراحتی شدیدی که از شهادت حبیب داشت از خانواده او سوال کرد و گفت: خانواده حبیب حالشان چطوره؟ از بابک چه خبر؟ زیاد که ناراحت نیستند؟
    گفتم: آقا مهدی! حبیب ازدواج نکرده و پسری هم ندارد.
    پس بابک کیست؟!
    شوخ طبعی های حبیب را درذهنم مرور کردم و کم کم لب هایم به تبسم باز شد. آقا مهدی که جریان ر ا فهمید، کم کم ناراحتی اش برطرف شد وخنده فضای داخل ماشین را پر کرد.
    مرکز فرهنگی شهید «شفیع زاده»
    
    1- بسیجی جانباز، ناصر امینی
    2- شهید «مجید خانلو» فرمانده گردان شهید قاضی



کلمات کلیدی : کتاب سبز
  نوشته شده در  یکشنبه 91 مرداد 1ساعت  9:29 صبح  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته

<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت ها
خیبری ساکته،دود نداره سوز داره
برای دل تنگی خودم
جلوه ای از عبادت امام رضا علیه السلام
کلنا عباسک یا زینب...!
اسلام علیک یا ابوتراب
برای مرغ سحر رسانه ملی، فرزاد جمشیدی
حماسه حضور
جانستان بلوچستان (قسمت نهم)
برگرد(خیبر)
کاش نماز عیدفطر را به امامت مولای غریبمان اقتدا کنیم؟
من و شلوارم...
جانستان بلوچستان (قسمت هشتم)
روح جهاد و اخلاص مرزی نمیشناسد.
جانستان بلوچستان (قسمت هفتم)
عاشق شدیم و عاشق حیران ما شدند
[همه عناوین(201)][عناوین آرشیوشده]