سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
:: الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ خیبریان
   هر چیزی کمیاب گردد عزیزتر می شود، جز دانش که هر چه فراوان گردد گرامی تر شود . [امام علی علیه السلام]
 
   1   2   3   4   5      >

جمعه 27/12/89


شهید باکری


« قافله ی ما قافله ی از جان گذشتگان است هر که از جان گذشته نیست با ما نیاید!»   شهید مهدی باکری



" مهاجر؛ دل از سامان و سنگینی های نفس می کَند تا طعم آزادی از قیود را بچشد."
خادم گروه جهادی شدن؛ یعنی تو باید اعضا،جوارح و جوانح را به خدمت بگیری برای خدمت! و این میسر نمی شود مگر با تهذیب، مراقبه و محاسبه!
حضور در اردو جهادی تمرینی است برای دور شدن از روزمرگی ها و تکرارها، از غفلتها و زنگارها، از عدم حضور و ظهورها و تو برای استفاده باید نباشی آنچه همیشه هستی، باید پازل زندگی ات را به هم بریزی، باید دست بکشی از بسیاری از بودنت هایت برای نبودن!
و تو اگر بخواهی به همان نیت یکنواخت و همیشگی ات از خواب برخیزی بی آنکه اندکی توجه و تضرع و استغاثه چاشنی حضورت نکنی، قطعا دستاوردی بیش از تجربیدن تجربه های تازه و متفاوت به دست نخواهی آورد. پس بنا به فرموده ی امام خامنه ای؛         "این اردوهای جهادی را قدر بدانید"
و تو اگر می خواهی کار دنیا و دینت اصلاح شود باید جهاد را قدر بدانی و مجاهد باشی.
"به خدا قسم که کار دنیا و آخرت کار دنیا و دین جز با جهاد درست نمی شود." مولای مجاهدان امیرالمومنین (ع)
 
شنبه 28 اسفند 89
از حضور ما در سرزمین محرومیت ها و مرحومیت ها، سه روز بیشتر نمیگذشت که کم کم سرو کله ی تعدادی از اهالی روستاهای اهل تسنن برای حضور در کلاس های گروه پیدا شد، اتفاقی که با پیش بینی ها و جلسات توجیهی مسئولین گروهمان همخوانی نداشت، و البته این تلفیق مذهب شیعه وسنی کار رابرای ما سخت تر اما شیرین تر میکرد!
که اگر ذکاوت و دقت بخرج نمی دادی در مدیریت عواطف و دیدگاه های محلی مردم ، گاهی فضای رقابت بین هم دینان شیعه وسنی در بدست آوردن توجه و محبت  اعضای گروه جهادی منتظران خورشید کار را به دعوای لفظی میکشاند و تحیّر و سرگردانی ما در تلاش برای ایجاد وحدت میان شیعه وسنی!
وقتی در برابر نگاه های تند و بُراق شده ی تعدادی نوجوانِ شیعه در برابر علاقه ی یک دختر سنی به پلیس شدن و پوزخندهای دخترانه شان  که؛ در کشور شیعه جایی برای یک پلیس سنی وجود نخواهد داشت!!  مبهوت می مانی!
 و از آن درد آورتر که دختر سنی از مدینه ی فاضله ای بنام عربستان!! یاد میکند که آنجا برای یک زن امکان پلیس شدن! و رشد کردن! وجود دارد و تو حسرت میخوری از تزریق این جهالت آخرالزمانی اعراب جاهلی (وهابی)در سرقت دین ها و دیدگاه های نوجوانان ایرانی!!!
پایبندی به اصول انقلاب، بدون مجاهدت در راه نجات مستضعفان ومحرومان، سخنی بی معنی و ادعایی پوچ است. امام خامنه ای(مدظله العالی)


 زبرینگ


امشب، بعد از برگزاری آموزش نظامی ویژه بانوان ده و نگاه های هیجان زده و ذوق زده شان برای خشاب جازدن،گلنگدن کشیدن، تک تیرزدن و دنبال کردن امتداد نگاهشان در ردیابی تیرها و اصابت به  هدف، نوبت به برگزاری یادواره شهدا رسید ، برای بچه های جهادگر که دوسالی است عطای اردوی راهیان و روایت گری های گردان تخریبش را به لقای سرزمین آفتابی بلوچستان بخشیده اند این یعنی لختی برای ناله های برآمده تا تمنای شهادت...


 


زبرینگ



حس و حال اهالی هم، حسابی حال وهوای سُفال های تِرک برداشته ی دل های ما را ورزیده تر کرده بود....
تا از این گِل های ورزیده،گُل های انصارالمهدی(عج)بروید.
 

****
یکشنبه29/12/89
سلام خدا بر مجاهدان راه حق!
«مبارز و مجاهد حقیقی کسی است که با خودش به مبارزه برخاسته!»
 
بحث بر سر ساختن نیست،
مطلب اوّل خراب کردن است!
و این چیزی است که به عنوان یک اصل مقدماتی باید حل شده باشد…برای همه!
البته این هم یک نظر است!....نظر شخصی
 
و چه قدر زیباست هم دردی با صورت های چروکین و دل های آیینه ای روستا
که در آن دلها «من» دردسترس نیست حتی اگر بعدا شماره گیری کنید...
خراب شده و جایش را به« او » داده
هرچه می بینی یاد اوست ،
مشکلات و کمبود ها را می بینی درک می کنی
احساسات تو دگرگون می شود...
بی تاب می شوی..

امروز در آخرین نَفَس های سال 89 ؛سوزش سختی را در سینه ام احساس میکنم...
وقتی  نیاز به فریاد پیدا میکنی و یک چاه!



کلمات کلیدی :
  نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت 91ساعت  1:35 عصر  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته

 


زبرینگ


مسئولین گروه (البته بنابر فرهنگ لغت جهادی بخوانید خادمین) از چشم انتظاری وتمنایِ اهالی ده برای ورود گروه خواهران زیاد برایمان گفته بودند اما هرگز قامت تصور ذهنی ام حتی به ارتفاع وجود این مردم نمی رسید!!


زبرینگ



دود اسپند و آغوشِ گرم آدم هایی که همه چیزشان برایمان غریبگی می کرد؛ از لهجه و نحوه ی مصافحه کردن و رنگ ونوع پوشش شان گرفته تا کپرهایی که تابحال از نزدیک هم ندیده بودیم! حتی تلاش مادری پیر  برای بوسیدن دست ما !!!!
همه چیز حسابی غافلگیرمان کرده بود!
فکر میکردم تمام اندامم حتی عضلات صورتم منقبض شده...
تجربه ی اردوی جهادی قبلی ام، تلاشی چند روزه را برای جذب و تامین اعتماد مردم  یادآور می شد اما آنچه که تجربه میکردم حضور چند ساعته ی اهالی در محل اسکان مان و اظهار لطف و پذیرایی و پرسیدن سوالاتِ مکرر از زمان شروع کلاس ها ومدت اقامتمان در روستاو ...روایت می کرد.
****
درست همزمان با ورود اولین گروه خواهران جهادی ، خداوند قدرت و برکت و محبت خود را با پُر شدن فضای ده از گریه ی نوزاد دخترِ تازه متولد شده ای به رُخ کشید!
ناخواسته به یاد فیلمنامه های سینمای هندوستان  افتادم وقتی بعدها از مسئول گروه(همان خادم) میشنوم در سال گذشته نیز همزمان با حضور برادران جهادگر منتظران خورشید نوزادپسری متولد شده است!!
اگر گروه به این آمد و رفتن های مکررش ادمه دهد کم کم یک آبادی نوزاد در سالهای آینده متولد خواهند شد و این یعنی کادرسازی برای ایجاد آبادی ای به نام منتظران خورشید!!
 


 زبرینگ




الله جل جلاله می فرماید:
أنا خیرٌ شریک فمَن عمل لی و ِلغیری فَهو لِمن عملُه غَیری
من بهترین شریک هستم، اگر کسی عملی را انجام دهد که هدفش هم من و هم غیر من باشد، من سهم خود را به آن شریکی که برای من پنداشته واگذار میکنم تا پاداش خود را از او بگیرد.
پس؛ الهی؛ أخلِصنی عملُک و فِعلُک و قولُک

 


زبرینگ



این اولین طلوع خورشید گروه منتظران خورشید در لبه ی نقشه ایران عزیزمان است.
تصمیم می گیرم از همین آغاز اردو عهدنامه ای برای این نفس سرکش تنظیم کنم که می شود منشور جهادی اردویمان؛
همه بیشتر از من زحمت می کشند.
هرکاری که روی زمین مانده برای من است.
من به دنبال مصلحت نیستم، به دنبال عدالتم، به دنبال حق به هر قیمتی.
 
 همه به گردن من حق دارند، ولو سلام و کمتر از آن.
 درس می خوانم، تخصصم را در جهت نیاز اضافه می کنم تا مفیدتر باشم.
من خادم دوستان خدا، یعنی فقرا  هستم.


زبرینگ



طراوت نسیم سحر روستا با بوی نان تازه ی زنان سحر خیز زبرینگ، صدای پای رودِ پایین ده و نخلستان و درختهای سرسبز پرتقال و کُنار، خستگی خشک و بی آب و علفی مسیر دیروز را از ذهن و دل وجسم پاک می کند!



زبرینگ






با توکل به خدایِ جهادگران حقیقی و با استقبال گرم مردم تشنه حقیقت راهی تنها مدرسه ی روستا که مزین به نام شهید وزری بود شدیم.
    ماییم و نوای بی نوایی                                    بسم الله اگر حریف مایی


زبرینگ




پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد!!
روزهای اول به سختی متوجه لحن و لهجه ی اونها موقع حرف زدن می شدیم:
سِلام،    طِیاری؟  جوئِری؟  سِردِماگی؟   زِرِنگی؟
سلام و احوالپرسی، نحوه ی مصافحه کردنشون روزای اول حسابی ما رو شرمنده می کرد،بعد از 3 بار بوسیدن صورت دستهاشون رو در هم گره میکنند و بوسه ی آخر رو به دست طرف میزنند؛ چیزی که ما فکر می کردیم به دلیل احترام و منزلتی که برای ما قائل هستن! وحسابی مانع این کار میشدیم! اصرار از اونها و انکار از ما!!
خیلی جالب بود که حتی لهجه ی اونها با روستای کوردان که یک کیلومتری زبرینگ قرار داشت هم متفاوت بود؛
برو آتاته: برو عقب تر.
 بیا یِه تاتِه: بیا نزدیکتر.
 برو اورا: برو دور، آنجا.
بیا یِرا: بیا اینجا.
 برو لُمپونِت بگیر: برو بینی ات را بگیر.
 کِتالَک: پشه کوره
گُوآش: محل نگهداری بز
دو بو: دور شو
کپر: کفر
بیا کِچَکِم: بیا تو بغلم
هر کَ  بُروئِه عِیدان واها جایزَه ناداهِه.: هر کسی بیرون بره به اون جایزه نمی دن
 تِلُوتَکِ: تپل؛
 یک نکته ی خیلی جالب!! زن یا مرد تپل حتی یک مورد هم در روستا مشاهده نمی کردی به جز یکی دو تا از جهادگرها حتی یک موجود زنده چاق درکل زبرینگ یافت نمی شود، نه در بین اهالی و نه حتی ...!!!
اوایل سخت بود اما بعد از چند روز به لحن و لهجه شون عادت می کردی و کم کم متوجه می شدی چی می گن!
ما هم که سخت بدنبال وجوه اشتراکمان با اهالی بودیم خیلی زود متوجه مشترکات لهجه ی شیرین کاشانی و بلوچی شدیم در جابجایی حرف (پ و ف):
کپر: کفر/ پودر: فودر/ فرنی: پرنی/ ابلفضل: ابالپضل/ فاطمه: پاطمه
حتی در شعارهای انقلابی شان؛
آمریکا در چه پکریه                                                                           ایران فُر از بسیجیه!!!


 


زبرینگ



پوشش زنان ده در نگاه اول  خیلی محجبه به نظر می رسد، پیراهن های گشاد و بلند، روسری های بلند و چادر مشکی و پوشاندن بخش زیادی از صورت! ولی این فقط به دلیل حضور مردهای غریبه( بچه های جهادگر) در ده هست و در شرایط طبیعی زندگی استفاده از چادر توی ده اصلا چیز مرسومی نیست!

همه چیز اینجا برایت رنگ تازگی و طراوت دارد،به خصوص زندگی در کپر! 


زبرینگ



 نحوه ی دکور کپر هایشان که با چیدمان و تزیینات خاصِ منطقه، تو را به یاد سریال های کلاسیک بالیوودی می اندازد!!   برای نگهداری لباسها و وسایلشان به جای کمد از چمدانهای بزرگ یا سامسونت های با رنگی استفاده می کردند و برای جلوگیری از آسیب دیدگی،فاصله ی بین چمدان ها را با حوله های رنگی دیگری پوشانده بودند، سامسونت های روی هم چیده شده به ترتیب سایز و با رنگ های تند فسفری و صورتی!!!


زبرینگ



  و هر روز مجبور بودند برای استفاده از وسیله یا لباسی که در پایین ترین طبقه سریال چمدانها قرار دارد،تک تک آنها را پایین بگذارند و دوباره روی هم چیده شود!
 در گوشه ی دیگر کپرها که از گِل و حصیر ساخته شده بود، پتوهای قدیمی یا گلبافت با گُل های بزرگ و رنگهای شاد روی هم چیده شده، دیده میشد!
****
در کل مدت اردو،هرچه دقت وجستجو کردم تنها به فهرستی چندموردی از غذاهای بومی شون رسیدم:
غذای مناسبتی آنها به مناسبت ریزش باران معروف به چنگال است که اهالی خیلی دوست دارند! وخیلی تعریفش رو می کردند.
غذای ماه مبارک رمضون معروف به «پرنی» که با جایگزینی حرف ف و پ میرسیم به فرنی که شاید شبیه به  همون فرنی خودمون باشه!
 خرما بریز!!
کشک و سیر و نون!!
باقالی پلو!!
 میوه خامشون کُنار که حدس ذائقه ی من میگه همون زازالک خودمونه!!
 برنامه های تهیه شده برای اهالی  رو اگه تا ساعت 8 شب ترتیب نمی دادی، باید مراسم رو بدون مخاطب برگزار می کردی؛ چون کل ده یکپارچه مثه یه آشپزخونه منظم، ساعت 7شب شام می خورند و بعد هم به آغوش خواب می رفتند تا فردا پیش از طلوع آفتاب برا ی پخت نان و گوسفند داری و....
(البته جذابیت ما بعنوان آدم هایی که تا حالا فقط از قاب تلویزیون دیده میشدند در این مدت اقامت برنامه منظم روستا رو  چندشبی بهم ریخت!)
در این منطقه کمک جهزیه به پسران تعلق میگیرد نه دختران!!!
جهزیه در این روستا به عهده ی پسر است که البته چیز زیادی نیست (مقداری ظرف و ظروف به اضافه پتوهای رنگارنگ و حصیر و اگر توانایی داشت یخچال و تلویزیون)
ادامه دارد ...


 


 



کلمات کلیدی :
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت 91ساعت  9:55 صبح  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته

زبرینگ


زبرینگ؛
 
جایی که برای رسیدن بهش بعد از پرواز دو ساعته تهران – چابهار، هفت ساعت از چابهار، کُنارَک، ایران شهرو نیک شهر گذشتیم؛ یک مسیر طولانی در میان نخل های استوار و کوههای تیز و قله ای معروف به کوههای مریخی و عبور در هوای بسیار گرم تابستانی با ون و تویوتا، در جاده ای سنگلاخی و بدون آسفالت ، در میان آب و سنگ ، با همراهی مردانی مسلح و نگران از حضور 8 دختر شیعه، با احتمال حمله ی گروههای وهابی و بازماندگان گروهک ریگی، در قلب سلفی ها و سنی ها هیجانی داره که فقط وفقط باید مسافر منتظران خورشید بشوی تا لذتش رو درک کنی!!
****
تمام طول مسیر آقای احمدی(مسئول گروه جهادی منتظران خورشید) سعی میکردند نگاه اولیه و البته محتاطانه ای از منطقه ی عملیاتیمون به اعضا بدهند:
 
«روستای زبرینگ در محروم ترین شهرستان استان سیستان( معروف به دارالولایة والبته شیعه نشین) وبلوچستان( اهل تسنن)در بخش فنوج، شهرستان نیک شهر؛آخرین روستای هم مرز کرمان (15 کیلومتر تا کرمان و 60 کیلومتر تا بشاگرد) قرار دارد.
 شهرستان نیک شهر با 816 روستا در کلیه استان و 70 هزار نفر جمعیت، در جنوبی ترین نقطه ی ایران و نا امن ترین منطقه، رتبه ی اول محرومیت در استان را دارد.
 
 تمام روستاهای این منطقه اهل تسنن هستند و تنها روستای زبرینگ شیعه نشین هستند(به استثنای چهار خانوار)
****
از سال 1354 به شدت رژیم سلطنتی تلاش و همّ خود را روی شیعه زدایی این منطقه داشته است. هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب بویژه در دولت اصلاحاتِ خاتمی فشار زیادی بر روی تفکرات و اعتقادات مردم روستا بوده است.


برخی از اعضای گروهک ریگی، بومیِ این منطقه هستند و به عملکرد گروه جهادی منتظران خورشید به علت شیعه بودن و سرمایه گذاری مادی و معنوی در این منطقه حساسیت ویژه ای دارند(البته برخی از این دست تهدیدات گروهک های تروریستی بعد از اردو به ما منتقل شد)
 وهابیت با کمک عربستان و پاکستان مشغول هزینه کردن و سرمایه گذاری در روستاهای نیک شهر است؛به گونه ای که 90 درصد مساجد ساخته شده ، 80 درصد برق منطقه و 100 درصد مدارس شهرستان با هزینه و پیگیری های اهل تسنن ساخته  می شود (در برخی مناطق وهابیت سعی کرده بود با اقدامات چشمگیر سبد کالای مردم را تامین کند تا دین و دنیای آنها را در خدمت فرقه وهابیت در بیاورد؛گاهی دیده می شد منطقه ای که آب لوله کشی ندارد آب سرد کن مجهز در مساجدشون وجود داشت!!
البته این ها هرگز مانع از خدمت رسانی ما به هموطنان اهل سنتمان نخواهد شد و در این مدت تمام تلاش گروه منتظران خورشید بر پیشتازی در عرصه ی خدمت رسانی به مردم و سبقت از وهابیت است؛ به همین دلیل تلاش برای آبرسانی،ساخت سرویس های بهداشتی، انجام فعالیت های آموزشی وفرهنگی و... در روستاهای کُتیج، اِسپند، رَمش و... شده است.
****
متاسفانه از سال 54 تا 88 روستاهای این منطقه هیچ تغییری نکرده است؛زندگی در کپر، عدم وجود حمام و دستشویی، عدم حضور مسئولان و بی خبری کامل از اوضاع و شرایط استان، وحتی عدم دسترسی به آب شُرب سالم!!
تا اینکه با عنایت حضرت ولی(ع)؛ گروه منتظران خورشید، به روستای زبرینگ می رسد و از سال 88  با شروع عملیات عمرانی خود و تلاش برای آگاهاندن مسئولان از وجود فقر و محرومیت این منطقه فعالیت های جهادی برای رفع محرومیت این منطقه بصورت جدی دنبال می شود.
****
کم کم درد ستون فقرات و مهره های گردن داشت شروع جهاد اصغر(بخونید صغری خانوووم!!) رو یادآور می شد که ساعت 7:30 شب به تابلویی رسیدیم



کلمات کلیدی :
  نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت 91ساعت  1:30 عصر  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته

   1   2   3   4   5      >

لیست کل یادداشت ها
جانستان بلوچستان (فصل پنجم)
جانستان بلوچستان (فصل چهارم)
جانستان بلوچستان (فصل سوم)
جانستان بلوچستان (فصل دوم)
جانستان بلوچستان
حضور سبز جناب آقای سید محمد خاتمی
امام خامنه ای
تو خود شیفته ای، حیف از گل با آن لطافتش
اقای فرهادی جایزه تو بیشتر بوی خون میدهد
حاجی بخشی علمدار بسیجی ها
فوتبال و شهدای بحرینی
ما مرد جنگیم
شکارچی شنبه
[عناوین آرشیوشده]