سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
   حقّ سرپرست علمی تو آن است که وی رابزرگ بشماری و مجلسش را محترم بشماری و به او نیک گوش کنی [امام سجّاد علیه السلام]
 

وقتی  بدانی با گروهی همراهی که شهید دارد ، انگار کارت را سخت تر میکند... ایضا مسئولیتت را …
قرارگاه محرومیت زدایی شهید شوشتری...
 

و بدانید ذهن اینجانبه هنوز درگیر یک کلام ساده است و آن کلمه ، کلمه ای نیست به جز " وانت " که اگر دقیق تر به آن نگرشی داشته باشیم میشود مقوله جذاب ِ " وانت سواری " !

 

در عمر شریفمان ، اولین بار بود این چنین با این مشقات و این تعداد کثیر وجای قلیل پشت وانت سوار شدیم ! یک حالی میگویم یک حالی میشنوید ... پشت وانت ننشستید ، آن هم در جاده های ناهموار کوهستانی و صعب العبور بلوچستان و راننده با اعصاب (!) تا بدانید چه واگویه میکنم !

هوا داغ ِ داغ ... آفتاب هم چسبیده بر فرق سر و تابناک بر سیاهی چادرها ....و حالا بادی با سرعت 73 کیلومتر بر ساعت در حال نوازش ...و ما هم باید با حرفه ای غیر قابل وصف همه چیز خود را جمع جور کنیم که نکند باد آن را ببرد ، که البته ناگفته نماند در همین وانت سواری ها چه تعداد کلاه و چه لوازمی را بر باد دادیم و خسارت زدیم بر اموال جهادی !

بلوچستان_  نوروز 1391 - وانت سواری

و دیدیم آری اینجا در این اردو ، کلا تنها وسیله ی نقلیه ای که برای جابه جایی یافت میشود همین وانت شریف و عزیز است ! بنابراین تمام این ده روز رفت و آمد ما خواهران محترمه (!) با همین وسیله نقلیه محبوب صورت گرفت .

و امان از آن شب هایی که تعداد وانت ها کم بود و تعداد ما کثیر ....آنچنان که ما دو سه نفری مجبور بودیم ایستاده بچسبیم به میله های وانت تا بقیه بتوانند جلوس داشته باشند ... خدا میداند که لحظاتی تند تند اشهدمان را غلط و غلوط زیر لب زمزمه میکردیم تا بلکه....

و همان لحظه های شیرینی که از پشت وانت بر فرق آسمان میخواندیم " کربلا کوفه نجف ، سامرا ، شابدُل عظیم بیا بالا ! "


و یا همان موعد هایی که پاهایمان زیر دست و پای رفقا از جهت کمبود جا ، بالواقع لواشک میشد و بی حس .... انچنان که بعد از توقف ، توانایی حرکت دادن برخی از اندام هایمان را برای لحظاتی از دست میدادیم ..
 

و هیچ لذتی بالا تر از این نبود که دم به دم غروب خورشید جلوی چشم هایمان رخ میداد ... سکوت میشد ... آسمان آتش میگرفت ..رنگ ها پاشیده میشد بر صحن آسمان .... خورشید گم میشد .... هوا سیاهی مطلق میشد ... میشستیم به شمارش ستاره ها ...سر به هوا میشدیم .... دلمان هوایی میشد ... نوحه می آمد وسط ! چشم هایمان بازی شان میگرفت ! و قشنگترین لحظات سفرت به وقوع می پیوست .... همان دمی که نجوایت با امام حی ات شکل میگرفت ....

همان دم که در آن تاریکی مطلق ، در آن سکوتی که فقط صدای باد بود که در گوش ها میچرخید ، فرشته دست هایش را میکشید بالا و از تحّ دلش با صدای بلندی که در آن صوت باد گم میشد ، چندین بار داد میزد : اللهم عجل لولیک الفرج .... و همه ما پشت وانتی ها هم ، آمین های کشدارمان را روانه آسمان میکردیم ... عشق ...عشق ... عشق میکردیم ... ....

" توفیق ِ شهادت تو به ما گرچه ندادی / عشق ِ شهدا بر دل آلوده نهادی / ما تحت ِ لوای نظر لطف ولایت / خیبرشکنانیم در اردوی جهادی...

ـ «دنیا خانه آرزوهایی است که زود نابود می‌شود و کوچ کردن از وطن حتمی است. دنیا شیرین و خوش منظر است که به سرعت به سوی خواهانش می‌رود و بیننده را می فریبد، سعی کنید با بهترین زاد و توشه از آن کوچ کنید و بیش از کفاف و نیاز خود از آن نخواهید و بیشتر از آنچه نیاز دارید طلب نکنید»

امیر المؤمنین - خطبه 45 نهج البلاغه



کلمات کلیدی :
  نوشته شده در  یکشنبه 91 اسفند 20ساعت  10:7 صبح  توسط عشاق                نظرات دیگران()
آدرس مستقیم این نوشته


لیست کل یادداشت ها
خیبری ساکته،دود نداره سوز داره
برای دل تنگی خودم
جلوه ای از عبادت امام رضا علیه السلام
کلنا عباسک یا زینب...!
اسلام علیک یا ابوتراب
برای مرغ سحر رسانه ملی، فرزاد جمشیدی
حماسه حضور
جانستان بلوچستان (قسمت نهم)
برگرد(خیبر)
کاش نماز عیدفطر را به امامت مولای غریبمان اقتدا کنیم؟
من و شلوارم...
جانستان بلوچستان (قسمت هشتم)
روح جهاد و اخلاص مرزی نمیشناسد.
جانستان بلوچستان (قسمت هفتم)
عاشق شدیم و عاشق حیران ما شدند
[همه عناوین(201)][عناوین آرشیوشده]